










شهيداسماعيل روحي
يكي از سرداران بزرگ سپاه واز همرزمانمان بود كه در كردستان رشادتها به خرج داد وبا اخلاص تمام خدمت كرد.مطالبي در مورد اين سردار مي خواستم بنويسم كه به وبلاگي برخورد كردم كه اين مطالب در آنجا نوشته شده بود كه برايتان از همان وبلاگ نقل مي كنم www.12000shahid.blogfa.com كه درگوگل هم با نام شهيد اسماعيل روحي چيانه جستجو بايد كرد.




اسماعيل روحي چيانه فرزند حسنعلي و عنير در يازدهم ارديبهشت ماه سال 1338 در خانواده اي کشاورز در روستاي چيانه از توابع شهرستان نقده به دنيا آمد . دوران کودکي را تحت تربيت خانواده مذهبي خود سپري کرد . پدرش بنا بر اصرار اسماعيل در سن هفت سالگي او را در دبستان انوشيروان چيانه ثبت نام کرد . دوره دبستان را تا سال 1351 با معدل بيست و دريافت تشويقنامه از وزير آموزش و پرورش وقت پشت سر گذاشت . مقطع راهنمائي را نيز تا سال 1354 در مدرسه راهنمائي کوروش با رتبه ممتاز به پايان رساند . در اين دوران علاوه بر ياري پدر در کشاورزي ، در کلاسهاي آموزش قرآن با علاقه شرکت مي کرد. در سنين نوجواني با تدبير ، نوجوانان روستا را به مسجد و حلقه هاي آموزش قرآن سوق مي داد و با رسيدن به سن تکليف شرعي از بانيان اقامه نماز جماعت در مسجد روستا گرديد . پس از دريافت کارنامه دوره راهنمائي براي تحصيل دوره متوسطه راهي شهرستان نقده شد و در هنرستان فني نقده ثبت نام کرد. او هر روز مسير دشوار روستا به شهر را با گاري طي مي کرد .
دوران تحصيل دبيرستاني اسماعيل با اوجگيري مبارزات مردم عليه رژيم و حوادث انقلاب اسلامي مصادف گرديد . او به همراه تعدادي از دوستانش در تظاهرات و پخش اعلاميه هاي امام خميني (ره) فعالانه شرکت داشت . اسماعيل روحي در اوج مبارزات مردم براي حضور در تظاهرات به اروميه مي رفت و در روستاي زادگاهش هسته مبارزه عليه رژيم پهلوي را تشکيل داده بود . پس از پيروزي انقلاب در 22 بهمن 1357 ، جوانان روستا را با انديشه هاي امام خميني (ره) و آثار شهيد مرتضي مطهري آشنا مي کرد . در سال 1359 از هنرستان فني نقده در شاخه الکترونيک برق با رتبه ممتاز موفق به دريافت ديپلم گرديد و بلافاصله به همراه تني چند از دوستانش به عضويت رسمي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شهرستان نقده در آمد و تحت فرماندهي عباس نجفي ، فرمانده سپاه نقده در پاکسازي هاي مناطق پيرانشهر ، اشنويه ، و روستاهاي اطراف نقده از افراد ضد انقلاب فعالانه شرکت کرد .
در پاکسازي منطقه قره قصاب که در منطقه کمين و محاصره حزب دمکرات نفوذ کرده بودند ، يکي از نيروهايش به نام محمد اکبري مجروح شد و اسماعيل به ناچار او را کول گرفت و به مسافت دو کيلومتر به حالت سينه خيز از مهلکه نجات داد ، در اثر اين اقدام بازو و زانوهايش جراحت برداشت و دو ميليمتر از استخوانهايش دچار سائيدگي شد و مدت يک ماه در بيمارستان بستري بود . حسن خلق و رفتار شايسته اسماعيل سبب شد به سمت مسئول پرسنلي سپاه نقده منصوب شود و پس از مدتي مسئوليت واحد اطلاعات و معاونت سپاه نقده به او واگذار گردد . در سمت معاونت فرماندهي سپاه نقده با افراد سپاهي بسيار صميمي بود و روحيه جمعي را در بين آنان تشويق مي کرد . در ايام فراغت علاوه بر برگزاري کلاسهاي توجيهي در سپاه نقده براي جوانان و نوجوانان روستاي چيانه ، کلاسهاي آموزش قرآن و نهج البلاغه ترتيب مي داد .
ازدواج این شهید
![]()
![]()

![]()
در همين دوران با اصرار اطرافيان به خواستگاري دختر عمه اش رفت . خانم کيميا هادي نيا با آشنائي از روحيه اسماعيل با ازدواج با او موافقت کرد او عليرغم بضاعت ناچيز اسماعيل و بعد از فوت مادر همسرش با پذيرش مراسم مختصر عروسي وارد زندگي و منزل پدري اسماعيل شد . او از ابتداي زندگي مشترک مسئوليت نگهداري از برادر معلول و مادر بزرگ نابيناي همسرش را نيز متقبل گرديد . اسماعيل روحي در سال 1360 عليرغم مسئوليت سنگين معاونت فرماندهي سپاه نقده ، براي دفاع از تجاوز دشمن بعثي ، دوره اختصاصي فرماندهي و طرح عمليات را گذراند . و پس از آن در سمت فرمانده جبهه سومار مشغول به کارشد. در همين دوره به همراه دوست و همرزمش محمد اکبري در يک عمليات متهورانه تعدادي از نيروهاي خودي را از محاصره نزديک به هفتصد نيروي عراقي نجات داد .
در سال 1361 با سمت مسئول واحد اطلاعات و عمليات تيپ عاشورا به همراه 80 نفر به جبهه دزفول اعزام شد و پس از تشکيل لشکر عاشورا مسئوليت طرح و عمليات لشکر را بر عهده گرفت بعد از دو ماه حضور در جبهه دزفول در يک مأموريت شناسائي که بعد از عمليات مسلم ابن عقيل در منطقه تحت کنترل نيروهاي عراقي انجام مي داد مفقود الأثر گرديد . بنا به روايت همرزمانش ، ارتباط بي سيم اسماعيل با آنان در پشت خط پس از مدتي درگيري به طور ناگهاني قطع شد و خبري از وي به دست نيامد . به روايت ديگر او براي کسب اطلاعات به منطقه تحت کنترل عراقي ها نفوذ کرد و در بازگشت براي تأمين موشک آر پي جي از جمع جدا شد و از آن پس ديگر خبري از وي به دست نيامد . در گزارش سپاه پاسداران انقلاب اسلامي نقده به بنياد شهيد که در مورخه 1361/10/20 ارسال شد خبر شهادت سردار اسماعيل روحي چيانه در 12/8/1361 در جبهه سومار اعلام شد .
به گفته شهيد مهدي باکري « شهيد اسماعيل روحي در شب قبل از شهادت غسل شهادت کرده و به دستانش حنا بسته بود ». عمار (محمد امين ) تنها فرزند شهيد اسماعيل روحي 6 ماه پس از شهادت پدر به دنيا آمد .
















شهادت دختر نبوت همسر ولایت مادر امامت
بر عاشقان اهل بیت عصمت وطهارت تسلیت باد.
فاطمه ای فدایی ولایت ای مادر پهلوشکسته این امت با تو چه کردند؟
یا اهل العالم آخرین پیامبر از۱۲۴۰۰۰پیامبر خدا فقط یک دختر داشت بااو چه کردند؟
علت از دنیا رفتنش چه بود؟
چگونه تشییع جنازه کردند؟
چندنفر چه موقع تشییعش کردند؟
چرا کسی نفهمید چطور دفن شد؟
قبر مطهرش کجاست؟
چرا نیست؟کو؟کجاست؟
همان که برای پدرش عزیزتر از همه بود.
همان زهرا :که روی سینه رسول خدا بزرگ شده بود
پس آنانکه : پهلویش شکستند سینه زهرا را زخمی کردند،درحقيقت سینه رسول خدا را زخمی کردند
همان زهرا که: رسول خدا همیشه محبت بر او را برای امت خود سفارش می کرد
همان زهرا :که مادر پدرش حساب می شد:اُم ابیها
همانکه:در روز مباهله ......
همانکه:نفر اصلی پنج تن آل عبا بود:هذه فاطمه و.........
همان زهرا :که یکی از شاگردانش سلمان فارسی بود
همان زهرا که: رسول خدا دوست داشتن اورا از امت خود مزد رسالت خود قراردهد
همان زهرا:که درب او به مسجد باز بود ودرب همه به مسجد به امر خدا بسته شد
همان زهرا که در روز عروسی لباس عروسی اش را به فقیر بخشید وبا لباس کهنه به خانه شوهر رفت
اما اُف بر آن مردم نمک نشناس که حتی گریه فاطمه(س) بر رسول خدا ممنوع کردند
بدتر اينكه :مجبورش كردنددور از شهر در بيابان گرم گريه مي كرد.
درآن بيابان زير يك درختچه اي براي پيامبر گريه مي گرست.
آن نامسمانان همان درخچه را هم بريدند تا.....
واز آنهم بدتر : آن زني که به گریه حضرت فاطمه اعتراض مي کرد همان زن فقیری بود که
حضرت در روز عروسی لباس عروسی اش را برایش بخشیده بود.
وای بر این امت نمک نشناس.
مگر با تنها یادگار رسول خدا این چنین می کنند؟؟؟؟؟؟؟
چطور: پِشگل شتر همسر رسول خدا(عایشه) را تبرک می شمارند
ولی پاره جگرش را بین درب ودیوار می کشند وخانه اش را آتش می زنند
ای وای ای وای
بسمه تعالي
مدتي است از شهادت حميد ذاكري دربالاي قله الاغ لو ميگذرد او در ادامه بلنديهاي قوجار و قله الاغ لو مانده است، قربانت برم حميد در حاليكه تير دوشكا به شكمت اصابت كرده بود همه را نجات دادي وخودت ماندي، اين جور فرماندهي را در كجاي دنيا سراغ داريم؟
از عمق جنگلهاي منطقه مائوت عراق گذشته و به نزديكي بلنديهاي قاميش و قوجار رسيديم كه مسلط و مشرف به شهر سليمانيه عراق مي باشد چشم اميدم به عملياتي است كه در پيش داريم تا حميدم را پيدا كنم .دربلنديهاي گاوميش وقوجار درته دره مستقريم، از شدت سرما در بالاي بلندي هاي قوجار هيچ عراقي هم وجودنداشت چراكه برفي به ارتفاع 4متر داشت . نيروهاي اطلاعات مي گفتند چند روز پيش 40 نفر از عراقيان را هلي كوپتر همانجا پياده كرده ولي همه در برف غوطه ور شده ويخ زده بودند الان كه آخرهاي اسفند است وبرفها ذوب ميشود تعدادي از عراقيها در بالاي بلندي ديده ميشوند .ديده بانشان آتش توپخانه را به طرف ما هدايت كرد. مداوم مي زدند هر روز چند تا از سنگرهايمان با تمام نفرات منهدم مي شوند و گلهاي عزيزمان پرپرميشدند .هر شب دعاي نافله خوانان سنگر نشين به آسمان اين بود:خدايا به حق شهداي پرپر شده وبه حق صاحب الامرمان ومادر پهلو شكسته اش شب عمليات رازودتر برسان.پلهاي مواصلاتي را يكي يكي سيل خراب ميكرد وهدايت نيروهاي پشتيباني به طرف خط مقدم سخت تر شده و به تعويق مي افتاد سرانجام شبي دستور حمله فرا رسيد وگردان حضرت حبيب از لشگر31عاشورا بانيروهايش خط شكن وگردانهای امام سجاد و علی اکبر پشت سرش حركت كردند (شهيد سوادي دراين گردان بود). عكس زير موقع اعزام به خط مقدم از اين شهيد گرفته شده است.

درمدت كوتاهي خبر رسيدحتي بدون يك نفر تلفات توانستند تمام نگهبانان خط اول عراق راسر بريده وآنجارا فتح كنند.وساعتي بعد درخط دوم در دامنه بلنديهاي قوچار با دشمن در گير شده وبالا مي روند ودر نهايت خط بعدي هم فتح شد اما جانها باختند عاشقانه جنگيدند نصف تك تك گردانها به زمين افتادند كه توضيح در پايين دقيق تر است .عمليات تثبيت شددستور حركت به دوشكاچي ها رسيد.كارشناسان نظامي ميدانند كه وزن دوشكا 48كيلو ،وزن گهواره دوشكا14 كيلو ، وزن سه پايه دوشكا 50 كيلو گرم ميباشدبا مهماتي قابل توجه كه فقط 4 نفر خدمه بايد همه اينها را حمل كرده وبه قله برسانند.دوشكاچي هاي جواني كه20 ساله وكوچكتر هم بودند.آيا مي توان تصور كرد كه در زير آتش سنگن توپخانه ، با اين بار سنگين آن ارتفاع به بلندي سلسه كوههاي البرز را چگونه بالا خواهند رفت تا به رزمندگان خسته وزخمي مهمات تمام كرده، در مقابل دشمن كمك كنند؟ اين دوشكاي سنگين واين هم بلندي وحشتناك قوجار، سنگيني سلاح و لغزندگي شديد وسربالايي دامنه قوجار با شيب 40 درجه وبيشتر، توپخانه دشمن از سمت چپ كه به ما مسلط و لحظه اي هم امان نمي داد، تير هاي مستقيم تانكهاي مستقر كه در قله الاغلو كه فقط به اندازه عرض يك دره با ما فاصله داشت (600متر)كه مداوم يكي يكي دوشكاچي ها را به زمين مي انداخت،واز همه مهمتر تيربارهاي دشمن كه از بالاي قله بر ستون ما مي باريد صحنه بسيار جالبي از مدرسه عشق را آفريده بود شبيه صحنه كربلاي حسين زهرا (ع) بود .به غير از ياران روح الله در كدام جنگ، در همچون وضعيتي، كدام ارتش تن به عمليات مي دهد؟ آن ارتش فقط يارا ن روح الله هستند كه با آن عشق عاشورايي خودشان قادر به اين عمليا تند و بس. ساعت 4صبح ما با سلاح هاي نيمه سنگين دوشكا از دامنه قوجار بالا رفتيم دشمن از بالا وتوپخانه از بغل شديد ميزد در حاليكه با اين بار سنگين بالا مي رفتيم وبچه ها يكي يكي به زمين مي افتادند به همديگر مي گفتيم رزمنده يا علي بگو تندتر برو گردان هاي پياده حبيب وسجاد در بالا قتل عام مي شوند دير برسيم كار تمام است صداي هلي كوپتر ها براي قتل عام دو گردان پياده به گوش مي رسيد مداوم نجوا مي كرديم خدايا: اي فرياد رس درماندگان اي بي منتها ، اي قدرت مطلق قدرتي به پاهايمان بده گردانهاي پياده خسته اند و سلاحي براي مقابله با هلي كوپترها ندارند تازه هيچ سنگري هم ندارند ، الان هلي كوپترها با آن تيربار كاليبر سنگين مي رسند و.... .فرياد مي زديم تندتر بريد ، يكي از رزمندگان صدا زد آخرين وقت نماز صبح است در حاليكه مسير را ادامه مي دهيم نماز را هم بخوانيد همين طور هم كرديم. اين اقتدايي بود به سرور وسالار شهيدان ابا عبد الله الحسين(ع) كه روز عاشورا در مقابل تيرهاي دشمن نماز ظهر اقامه كردند، چه عزيزاني از ما كه در همين نماز شهيد شدند.عراقي ها تاساعت 7صبح مقاومت كردند وهرچه مهمات داشتند زدند و توانستند ازماتلفات بگيرند، توپخانه آنها كه از سمت چپ بر ما مسلط بود ، مدرسه اي از عشق و آتش بر سر نيروهاي ما درست كرده بود ، ياران روح الله همه ايستاده مردند اما عقب برنگشتند .از طرفي بچه هاي لشكر پنج نصر كه از اول شب حركت كرده بودند از سمت راست قوچار برسر عراقي ها ريختند و وادار به تسليم شان كردند .دشمن زبون از شدت ترس مرگ، فرياد يازهرا سر ميدادند ومارا به زهراي رسو ل الله قسم مي دادند چون علاقه مارا نسبت به ساحت مقدس آن حضرت خوب ميدانستند. قسم به عزت وجلال خداوند سبحان ،بنا به دستور قبلي فرماندهان اذيت شان نكرديم .چنان از درون يازهرا مي كشيدند كه مو در سرم راست شده بود . ساعت 8 صبح بالاي قوجار رسيديم هيلي كوپترها در زير هر بالشان 12 راكت را پشت سر هم به بچه هاي گردان هاي خط شكن مي زدند كاليبر لعنتي شان امان اين خط شكنان را بريده بود بچه پشت سنگها پناه گرفته بودند .قربان روح بلند وجان خسته تان برم رزمندمهمماتشان تمام شده بود . دوشكا ها را مستقر كرده وهلي كو پتر ها را زديم و بچه هاي باقي مانده را از دست آنها رها ساختيم.
شهيدرستم سوادي كه مهاجر عزبز خاطراتي ازآن را برايمان نوشته است در همين عمليات حضور داشت خط اول را آنها شكستند وتا قله در حال درگيري در زير توپخانه و باران آتش قله جلوتر رفتند و قبل از اينكه ما برسيم ايشان زخمي شدند بعد ازآن ايثارگري مخلصانه و فتح كامل در بلندي هاي قوچار دراين عمليات به لقاءالله پيوستند.او شب عمليات با تركش خمپاره دشمن زخمي شد ودر سرماي سوزان بلنديهاي مائوت تا صبح دوام آورد وتاصبح همچنان با دوستان مزاح مي كرد و روحيه مي داد ودر سحر گاه به درجه رفيع شهادت نائل شد.روحش شاد وراهش پر رهرو باد.


رستم جان نسل امروز شايد ندانند كه درد تركش خمپاره ونبود امدادگر ،در حال خون ريزي دراز كشيدن روي برف چه دردي دارد ، چون كسي زخمي نشده باشد چه مي داند ،ولي خوب مي دانند كه زخم تركش خمپاره وخون ريزي در سرماي 25 درجه زيرصفر قوجار وبا اين حال افتادن روي برف وتا صبح ريزه ريزه جان دادن ومنتظر شهادت شدن تو به چه خاطر چه بوده است.نميگذارند اين ايثار واخلاص هدر رود اين انقلاب بدست نا اهلان ونامحروان بيفتد زيرا اگر تو وامثالت چنين جان نمي باختيد،كمترين تفريح سربازان عراق ناموس همه مابود.آري چنين بود.
اين هم عكسي از دوشكاچي هاي اين عمليات.

اين هم عكسي از دوشكاچي هاي همين عمليات كه عكاس لشكر از آنجا رد مي شد گرفته است.اين عكس چند روز قبل از عمليات گرفته شده و رزمنده اي كه نشسته يك روز قبل از عمليات در جلو همين سنگر بر اثر خمپاره دشمن شهيد شد.تركش خمپاره۱۶۰ ميليمتري سينه اش را سوراخ كرد.آن پير مرد هم كه چندين عمليات گذرانده واقعا درياي اخلاص و روحيه بود ،تركشهاي بدنش هم كه شمارش ندارند.تك تيرانداز عجيبي بود كه در هر عمليات بيشتر ۵۰ عراقي را با قناسه مي زد مدتي پيش يكي از همرزمانمان خبر دادكه ازدنيا رفته است اين مرحوم در يكي از روستاهاي اردبيل ساكن بود.سه نفر ديگر از دوشكاچي ها در اين عمليات بر اثر ميني كاتيوشاي دشمن به شهادت رسيدند.سمت چپي هم معلم زبان انگليسي بود كه آقاي يوسف مقيمي ست و اهل ميانه است اما الان در رشت زندگي كرده وپزشك است. من هم بعد از جنگ او را نديده ام .راوي عمليات در جمع اینهاست وشرمنده شهدا ومردم شهید پرور و شرمنده خانواده شهداست.وشرمنده از ماندنش است.
تيري كه به طرف دشمن رها ميكنيد...
شهيدجوادگلمحمدي در15سالگي مسئول انجمن اسلامي هنرستان شهيدباهنرنقده بودوقتي به جبهه جنوب اعزام شديم مداوم تكرار ميكردخداوند ميفرمايد:تيري راكه به دشمن شليك ميكنيد خداآنراهدايت ميكندشمافقط شليك ميكنيد.وقتي عمليات فتح المبين شروع شدتنگه رقابيه آزادگشت
معناي سخن اوراخوبتر متوجه شديم. خدايا24000كشته واسير وزخمي صداميان كاركيست؟باديدن اين همه تلفات اوبازآيه«مارِميت اذرميت»را تكرارميكرد
وبه ماهم توصيه ميكردوهرگزغرورش رانديديم .بعداز مرخصي دوباره اعزام شديم
ودر مرحله دوم عمليات بيت المقدس شركت كرديم
يك روزقبل ازعمليات وقتي پاتك سنگين 50تانك زرهي دشمن راجواب داديم اوبسيارمريض بودولي پشت خاكريز جانانه دفاع ميكرد.بعدازشكست دشمن
درپاتك اورابه پشت جبهه جهت مداوافرستاديم حدود ده كيلومتر به عقب برگشت وساعاتي بعددستورعمليات رسيد،موقع حركت من اسلحه وكوله آرپي جي اورابرداشتم وكيلومترها ازپشت خاكريزها وشيارهاي پيچ درپيچ
به دشمن نزديك شديم ارتفاع خاكريزها كمترازقد مابودودربعضي جاها بريده داشت دشمن ميديد كه به اونزديك ميشويم مداوم ميزد وهمه جارابه آتش بسته بود
لبه خاكريزهائيكه ازپشت آن حركت ميكرديم آماج رگبارسنگيني بود خدايا دشمن ازحمله خبرداردوكاملاً آماده است چگونه فتح خواهيم كرد؟
دل به خداسپرديم زيرا ماوسيله ورضايت اوهدف است وتنها اوضامن پيروزي است وبس. درتاريكي شب پشت خاكريزي، نمازمغرب وعشارابنابه
دستورفرماندهي نشسته خوانديم تا تير نخوريم كسي آرام دست دردوشم
گذاشت وگفت عسگر سلاح وكوله ام دست شماست اوجوادگلمحمدي بود،خدايااينجا كجا واو كجا؟او خيلي بامافاصله داشت چگونه خودرا
به مارسانده است؟سلاحش راازمن تحويل گرفت وراهي شديم ساعتي نگذشت پشت خاكريزآخركه100متربادشمن فاصله داشت رسيديم بادستورفرماندهي باتكبيربلند به قلب دشمن زديم ميان دوخاكريزقيچي شكل قر ارگرفتيم دنيايي
ازآتش بود روي خاكريز چندين پدافند هوايي23ميليمتري
وچندين پدافند هوايي شيليكاي چهارلول ودوشكاهاي بيشمار و...بود
كه كارميكردند، عراقيهاساعتي مقاومت كردنداماباآتش رزمنده گان وياري خدا
مجبوربه فرارشدند وخاكريزهاپشت
سر هم فتح شدند وقتي صبح شدپشت خاكريزي باارتفاع كمترازقدانسان رار
داشتيم دشمن پاتك سنگيني راشروع كردمقاومت عجيبي داشتيم نتوانست بگيردعلاوه برآتش مسقيم تانكها كه خاكريزراسوراخ ميكردزمين وآسمان رابه توپ وخمپاره بسته بود، بااصابت خمپاره اي ديدم محرم غفاري،نجفعلي شوكتي و جوادگلمحمدي نقش برزمين شدند،وبه وجه الله نظركردندوبه آسمان پركشيدند.
شهيد محرم غفاري عكس وسطي وجانباز علي داوطلب وسمت چپ رزمنده نجف آروند

او (جواد)باحال بيماري آمدوازهمه جلوترزد.
وقتي لايق شهادت شده است بيماري ومسافت مانع نميشودمعبود
ومحبوب خودصدايش مي زند.آنگاه به يادحديث قدسي افتادم:
من طلبني وجدني،من وجدني عشقني،من عشقني عشقت،
من عشقت قتلت،....
آري عزيزان شرط شهادت لياقت است آنگاه خداازميان بنده گانش بهترين را
برميگزيند وازدروازه بهشت برينش بنده گاني رااجازه عبور ميدهد كه لياقت لازم پيداكرده اند والاخيلي هامنتظر شهادت بودندوآنجاصف بسته بودند.


زندگينامه شهيد فتاح قره چال
شهيد درسال۱۳۴۱ درروستاي گوران آباد شهرستان نقده در يك خانواده
مذهبي و مستضعف ديده به جهان گشود د درسال1356در
راهپيمائيهاوتظاهرات بر عليه رژيم پهلوي


اين هم عكسي از سه شهيد همرزم.
خوش به حالتان بهشت گوارايتان باد
شركت فعالي داشت .بعدازپيروزي انقلاب اسلامي واردسپاه پاسداران شد،
خدماتش دركردستان وجبهه هاي جنوب چشمگير بود،درنهايت به مقام والاي
شهادت كه آرزويش بود نائل گشت.او در سال62 هنگام برگشت از ماموريت
به همراه فرمانده اش توسط حزب دمكرات در خيابان به رگبار بسته شد.

فتاح جان ازيادنمي بريم ايثارهاواخلاص تورا درعملياتهاي:بيت المقدس،رمضان،فتح
بستان كه هميشه لبخند به لب درصف اول بودي .يادمان هست مي گفتي :
انسان بايدحسين وار زندگي كند وحسين وار شهيد بشود.
درنهايت به جايي كه ميخواستي رسيدي،شهادت وقرب الهي مباركت
باشد،گوارايت باد بهشت برين ، حقّت بود،آرزويت بود. فتاح جانم تو رسيدي ما
چه كنيم؟ تو رابه مقدساتمان قسم ميدهيم يادي از ما هم بكن،آخه اين اجازه
را داريد.
اي شهيدعزيز چقدر خستگي ناپذير بودي،چه خاطراتي ازتامين جاده
ايستادنت درعمليات والفجر۲ ازشما داشتيم....
خشوع نماز شهيد نادري براي من لذ ت زيادي داشت
باشهيد نادري درتربيت معلم شهيد باهنرتهران هم دوره بوديم، او اهل اراك بود.دو دوست ديگر هم داشت، يكي بنام حاتمي وديگري غياثي پوركه تازه شهيد شده واز جمع ما سفر كرده بود، صميميت عجيبي بين من و نادري برقراربود، اوبا اخلاص خود مرا به عالم ملكوت نزديك مي كرد.وقتي به نماز مي ايستاد تمام وجودم را متوجه خود مي ساخت، من از نماز نادري لذت بسيار زيادي مي بردم، آخه او نماز ميخواند وروح من پرواز ميكرد،ايكاش ميتوانستم يك بار مثل او به نماز بايستم. روزي درخوابگاه ، همكلاسان دور هم جمع ومشغول گپ دوستانه بودند. شهيدنادري هم مشغول نمازبود،مثل هميشه تمام توجه من به نماز او بود،خشوع نمازش گپ دوستانه آن جمع را عوض كرد يكي ازدوستان گفت كه اين دوست شما(نادري) گويا مشكلي دارد خيلي ناراحت است و...من كه خبر داشتم آرام عرض كردم كه مشكلي ندارد صبر كن معلوم خواهد شد.وقتي نمازش تمام شد وبه جمع ماپيوست كاملا شاد وخندان بودطوري كه همه تعجب مي كردند.نادري تنها نمازش نه، بلكه تمام كارهايش چنين بود،شركت مداوم دردعاي كميل مسجد مهديه تهران،حضور مداوم شبهاي جمعه درجمكران و...كه البته مرا هم با خود ميكشاند. بعد از فارغ التحصيلي من به جبهه اعزام شدم چند ماه بعد يكي از همكلاسان را درتيپ ذوالفقارلشكرعاشورا ديدم از ايشان سراغش راگرفتم جواب داد كه نادري وحاتمي هردو در عمليات كربلاي چهارغواص بودند كه شهيد شدند. تمام وجودم را غم گرفت .نادري جان مگر قرارنبود همه جا مرا با خود ببري آخه؟!؟ 
ما و جانباز
آيا تا به فكر كرده ايم كسانيكه ۸سال همه چيزشان را براي نجات دين ودنياي ماها تقديم كرده اند
الآن در چه حالي هستند.چه كسي از آنها مواظبت وپرستاري ميكند؟مطالب زير گوياتر است.
اين درد دل همسر يك جانباز:

همدم جانباز
من همسر جانبازي هستم كه خاربر چشم و تيغ بر پا گرفت ،تا ديگران خواب ناز
داشته باشند وتمام زردپي هاي اعصابش رابه دم تركش وسّم خردل سپرد.
به روايتي ، سپري شده بود تا « ُتنگ » اين مردم ناز، نشكسته باشد .
سعي كرده ام از نجواها برايش ترانه بسازم ، خاطراتش را با گلاب بشويم و در
طاقچه بالا سرش بگذارم . وقتي گره بر اعصابش مي افتد و مثل يك پرنده
زخمي بال بال ميزند ، زهر ترك مي شوم . دلِ سوخته ام را براي پرهاي
سوخته اش ، حرير مي كنم ، گاه ترس برم برمي دارد كه نكند دست به خاطراتش
ببرد و سند عشقش را به صخره خستگي بكوبد.در اين موقع من جان مي بازم ،
تا او جان بگيرد.وقتي همسرم از سفره التهاب بر ميگردد همگي سفره
« ُشكر » نذر ميكنيم وشمع هاي سكوت مي افروزيم وبه ياد خدا از نردبان عشق ،
به بام ايثار ، پاي ميگذاريم.
واين درد دل فرزند جانباز كه هميشه پدر معلولش جلو چشمانش هر روز ذوب وبه مرگ
نزديكتر ميشود.آيا
كسي هست به او دلداري بدهد؟من وتو چه وقت به فكر دلداريش بوده ايم؟
من وتو يا در آغوش گرم والدين مي نازيم ويا پدر ويا مادريم و فرزندانمان را در آغوش گرممان
پرورش ميدهيم.اگر كمكي به آنها نكرده ايم حداقل با اعمال خلاف و يا منكر و.... دردشان را
بيشتر نكنيم.
مي خوانيم درد دل يك فرزند جانباز را:
مطلب بالا وپايين:نقل از ( از انتشارات معاونت فرهنگي پژوهش وارتباطات آذربايجان غربي)





لبخند پدرم را مي ستايم
وقتي كلمه جانباز به گوشمان مي رسد، احتمال ميدهيم كه كسي دست
وپا ويا چشمش اسيب ديده وعضوي از بدنش قطع شده است.تعدادي
از اين يادگاران 8سال دفاع مقدس كه آبراههاي حياتي يعني اعصاب و
روانشان رابه سرنوشت ملت ورضاي خدايشان تقديم داشته اند.من ۱۲ سال دارم ،
اين سالها اورا مي بينم كه براي
رسيدن به سر سيلندر اكسيژن ، درخانه ، سينه خيز ميرود.با شنيدن
تك بوق بلند در خيابان ، دستم را محكم مي فشارد وصد بار صلوات
مي فرستد.بارها در نيمه هاي شب ، خاموش مي گريد و دو دستان
آسيب ديده اش رابر سرش قلاب ميكند ودرب را به روي كسي باز نمي كند.
روزها وشبها ، خواب وغذا ،رفتن به بيرون ، خريد و ميهماني اش تعطيل
ميكند،اما لبخند نمازش تمام شدني نيست. من و مادرم ، زندهء لبخند و
نماز پدريم،وگرنه سخت است اين مصائب.

واين هم حرف دل خودم:
خدايا در مقابل اين ايثارها وبي اعتنائيها وبهتر بگويم زخم زدنها در روز قيامت چه
خواهيم كرد؟آخه مگر هر جواب الكي مثل :نميدونستم،نديدم ،نفهميدم،و.......
را از ما قبول خواهي كرد؟
مابدنبال زندگي راحتيم واز زندگي سخت ودردناك مردان بي ادعا كه امروز بر خوان
نعمت شان نشسته ايم غافليم ،وسراغي از آنها نميگيريم.
گاهي با هزاران زحمت پله هاي چندين طبقه را بالا آمده ودرجلو ميزمان به زحمت
استاده اند كه ما كارشان را راه اندازيم ولي گفته ايم :نميشود،برو
وعده اي از ماها چهره خويش را آرايش كرده ودر جامعه بدنبال لذايذ خودمانيم.
ويا همسرمان را آرايش داده ودر خيابانها ميگردانيم
ويا در مجالس لهو ولعب بدنبال بي غيرتي و..... هستيم واز غيرت غيور مردانيكه ما
را از چنگ غارتگران نجات داده اند غافليم.
خدايا آخر اين غفلت چه خواهد بود؟
آصف۱۳ساله ودوغواص دشمن
سال۱۳۶۵بااعزام سپاهيان حضرت مهدي(عج)دوباره توفيق دركناررزمندگان مخصوصا
شهيدپرويز رحيم زاده نصيب مان شد.اين بارآصف راهم داشتيم. خيلي خندان
وشوخ طبع بود، سالها در جبهه بود وقبل از ۱۳سالگي پا
به جبهه گذاشته وتازه خدمت سربازيش را شروع كرده بود.شهيد رحيم زاده
ازشجاعت ونترسي اوچنين نقل ميكرد :
من وآصف درعمليات خيبر درگردان حضرت علي اصغر بوديم بعدازعمليات
وفتح منطقه در داخل خاك عراق ، پدافند
كناردجله را بعهده داشتيم.شبها به خاطرجلوگيري ازخطرات
غواصان دشمن نگهبانان دو نفر مي ايستادند.ولي آصف ۱۳ ساله تنهايي مي ايستاد
واصلا هم نمي ترسيد.يكي از شبها ساعت ۲ بعد از نيمه شب
بود كه صداي رگبار آصف همه را بيدار كرد،وسراسيمه و به سرعت به كمك آصف
رفتيم و موضع گرفتيم همه چيز تمام شده بود. آصف سالم ودو غواص
دشمن سوراخ سوراخ شده بودند.
جريان از اين قرار بود كه:آصف از صداي خش خش ني ها،قطع شدن
صداي قورباغه ها ، حركت ريز امواج آب و...حضور قطعي غواصان را
متوجه شده وبدون ترس ودلهره تصميم ميگيرد دستگيرشان كند.كلاه آهني خود را
روي سنگر گذاشته وچند متر آنطرف تر موضع ميگيرد، غواصان نيز از
آب بيرون آمده وخيال ميكنند نگهبان به ديواره سنگر تكيه داده وخوابيده است هر
كدام از يك طرف جهت بريدن سر نگهبان با سيم مخصوص به
سنگر آصف نزديك ميشوند در اين حال صداي ايست آصف به زبان عربي( قف)غواصان
را در جاي خود ميخكوب ميكند.از طرفي آصف تنها بود وتوانايي
بستن دستهاي ايندو را نداشت وعربي را هم خوب نميدانست از طرف ديگر غواصان
از صداي آصف متوجه ميشوند كه نگهبان كم سن و سال است، قصد فرار ميكنند
برميگردند كه به آب بپرند این بار با رگبار آتشين آصف بر زمين مي افتند.
آصف وقتي به گريه افتاد كه فرمانده تاسف ميخوردوومي گفت: كاش
ميتوانستيم زنده بگيريم خيلي به درد ميخورد اطلاعات ايندو چون
غواصان نيروهاي اطلاعات وعمليات هستند.
تازه كسي مگه كسي ميتوانست جلو گريه آصف را بگيرد
اوبدليل اينكه نتوانسته بود نيروهاي اطلاعاتي دشمن را دستگير كند تا از اونها
اطلاعات مفيدي گرفته شود خيلي ناراحت بود.
مي گم اي اهل عا لم هيچ جاي دنيا چنين شجاعتي را سراغ نداريد مگر در
سربازان حضرت ولي عصر(عج). عشق به اوست كه مي تواند شجاعت آفرين باشد .
آن حضرت خودش سرچشمه شجاعت است و شجاعت جميع انبياء
وائمه بالاخص امير المومنين علي (ع) خيبر شكن را بتنهايي دارد ،آري قدرت
اولين وآخرين، علم اولين وآخرين، عشق و محبت اولين وآخرين را خداوند عزوجل
در او او يكجا جمع كرده است. والسلام
خیلی گشته بودیم ،نه پلاکی ،نه کارتی،چیزی همراهش نبود.لباس فرم سپاه به تنش بود.چیزی شبیه دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد.خوب که دقت کردم دیدم یک
نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده.خاک وگلها را پاک کردم.دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم.روی عقیق نوشته بود. به یاد شهدای گمنام .....................
از خاطرات محمد احمدیان در تفحص شهدا.
راه رسيدن به آرمان شهر دين
شهيدان بر سر ميثاق جان استوار ماندند،امت تا پاي جان از راه
رهبر دفاع وحمايت كردند.جانبازان ،روز
وشب از سرشيدايي در سنگر باور ماندند.محراب ها غرق در
خون شدند تا مهر دين فروران بماند.
سينه هاي عشق سپر تيغ ونفاق ،ريا و زور بيگانه شدند. دستها
براي خروج از استيلاي استعمار ،عََلم شدند.
قامتها براي پايداري ركوع وسجود ،عزت واستقلال ،گلگون
شدند. تا ما بمانيم وبرادامه اين راه سرخ ، دوام بخشيم واگر نه
خود را نبخشيم.
درد دل ما: آري اي شهيدان قسم به خون پاكتان همين خواهيم بود .كارتان حسيني بود
وكارمان زينبي است.
آري اي انسان"
ابر باد و مه و خورشيد و فلك در كارند
تا تو ناني به كف آري و به غفلت نخوري
از زبان جانباز
با معادله اي كه در كربلا خواندم، معامله جان،قاعده اي ندارد.آنجا
قيام وقعود شرط بود ،وقتي بي نام ونشان و بدوراز چشم دوستان
وفاميل
مي مانم ،معلول ميشوم ، شهيد نامم ميگذارند ،جانباز صدايم
مي كنند.
به جبهه را مي فهميدم.يكي دو سال پيش از تاريكي و تنها ، دركوچه قدم
زدن مي ترسيدم.تيغ به پايم فرو ميرفت
و فريادم اهل خانه را آشفته ميكرد.
ولي حالا يكپارچه جسارتم ،ودهها تركش ، بدن و چند بار عمل
جراحي ،ماهها درازكش ماندن در خانه بي حالم نمي كند.
اما آنچه مرا مي آزارد ،
سنجش هاي خط كش وار ،در نظر بعض دوستان است .انشاءالله
اين خط كش ها را مي شكنيم ومي بينيم
كه همه جانبازها خط كش بودند وهستند اينان ،همه معلول عشقند.
نهايت ايمان درشدت فقر تاشهادت
شهيداكبر خليفه زاده :

او در روستاي بالقچي شهرستان نقده در خانواده اي
بسيار فقير و مذهبي بدنيا آمد. از اوايل كودكي در
حين تحصيل براي امرار معاش و كمك به تامين هزينه
زندگي شديد اكار ميكرد. بعدها مادر را از دست داد
و پدر پيرش از كار افتاده ترشد و تامين هزينه زندگي
و نگهداري از خواهر نابينا و برادرانش و بقيه را بعهده
گرفت. با اين حال به فقرا نيز كمك ميكرد.خدايا
انسان چقدر بايد باقناعت زندگي كندكه بتواندبا اين
وضعيت به فقرا نيز كمك كند؟خداياا جرو ثواب داشتن
ايمان كامل در فقر در همان حال كمك به نيازمندان ،
چيست؟ او با اين وضع بسيار شاكر درگاه خداوند هم
بود.
او در سنين نوجواني مرجع حل اختلاف مردم
روستايشان بود ، مردم نيز بمنزله ريش سفيد
قبولش داشتند بطوريكه بارها اختلافات مردم روستا
را حل كرده بود . يكبار هم مشكل بزرگ يك قتل
را حل كرد . خدايا به دوستان نزديكت چه حكمتي
داده اي ؟ او جهت حل مشكل نيازمندان مداوم به
مسئولين ادارات مختلف مراجعت داشت. وقتي
نظام جمهوري اسلامي برپا شد سريعا به صف
سپاه پاسدارن پيوست ، در سخت ترين نقاط
مثل كردستان ، قطور ، نقده ، جنوب ، خدمت
صادقانه داشت.وقتي به مرخصي مي آمد
مشغول ساخت خانه به رزمنده گاني كه در
جبهه حضور داشتند مي شد . برادرش علي
ميگويد شبها با چراغ موتورگازي خودش اينكار
را ميكرد . و مداوم ميگفت:

بار خدايا خود خجل هستم در مقابل تو و در
مقابل ائمه معصومين و در مقابل حضرت ولی
عصر (ع ( و در مقابل خانواده های محترم و معزز
شهداء و مفقودین و مجروحین و اسراي این
مملكت الهی . آري آنان حق بزرگی در گردن بنده
و تمام مسلمین جهان دارند ولی تا کنون بنده
خود را اصلاح نكرده و در حق آنان آنجام وظیفه ای
ننموده ام . بار خدا يا به بنده حركتي بده تا از
این به بعد خد متگذار صادق برای نظام جمهوری
اسلامی باشم باز هم ميخو اهم خدایا نجاتم
بده ، نجاتم بده ، ای سبحان نجاتم بده .
از آثار شهید که فقط نوشته اي از دست خط
او با قی است در تاریخ 25/9/65
با خود خلوت کرده می نویسد :
بسم ا... الرحمن الرحیم
بار خدا يا در این مقطع از دوران مرا نجات بده.
و نکته امیدم را قطع نکن چون تو بخشنده
و مهربان هستی و ستار لعیوبی ، با این همه
گناهان که از کوههای سر به فلك کشیده بنده
ضعیف انجام داده و بر دوش خود احساس می کنم
و خود را در مهلکه غرق نموده ام و از تو یاری
می طلبم ای یاور کشتی شكسته گان ای معبود
من . . . و ، ای معشوق من و ،ای هستی
بخش ای قادر ای منان ، ا ی آفريننده انس،
و جن ، ای آرام بخش قلبها به فریادم برس
در حال نابودی هستم نجاتم بده تو را قسم
ميدهم به حرمت شهیدان کربلاء و شهيدان
کربلای ایران : چرا که آنان در راه دین تو از جان
و مال گذشتند .
در يادداشتهايش هايش مي نويسد :
هر چه یابی جز هوا آن دین بُود، در جان نگار
هر چه بینی جز خدا آن بت بُود در هم شكن
ای خدای بزرگ خودت يك لحظه نظرت را از بندگان
ضعیفت همچون من بر ندار، نکند که لطف نظرت
را از بنده گان خود قطع کنی قطع امید از تو
نمی کنم ای هادی من و خا لق تمام موجودات
هفت آسمان .
چكيده اي از گفتار شهيد قبل از شهادت به
خانواده (برادرش) كه او را چون فرزندش تربيت
وبزرگ كرده است :
از آن روز بترسید که هیچ کس به جای دیگری
مجازات نمیشود و شفاعتی پذیرفته نمی شود ،
نه هدیه ای و نه رشوه ای.
چون به گناه آتش دوزخ برسند گوش و چشم
و پوست تن آنها بر ضد آنها گوا هی میدهد
موقع اعزام:
شهید زیر لب حرفهايی را زمزمه می کرد وقتی
از شهید پرسیدم زیر لب چه میگويی ؟
ايشان دوباره تکرا ر کرد ، من حرف او را به این
مضمون ميگويم : ای آتش بسوزانید این
صورت و جسم مرا ، و مرا با عذاب آتش که
قابل قیاس نیست آشنا کنید.بنده گفتم
که اکبر تا به حا ل از این حرفها نداشتیم
و اين نیز اولین با ر تو نیست كه به جبهه مي
روي ، این کار چندین و چند سا له توست
چرا بچه ها را می ترسانی با لحنی دلنشین
در حا لی که از شدت گرمای تنور عشق ،
عرق روی پیشانی او نشسته و سرخي خون
کاملا در چهره اش نمايان بود رو به من کرد
و و با مهربانی به من گفت :
( اصلا ترسی در کار نیست اين آخرین بار
است وقتش است که نان در تنور داغ عشق
بپزم ، بنده حتما شهید خواهم شد . )
من نیز حرفهای شهید را به شوخی گرفتم
و گفتم خوب شهید هم شدی بهتر ، ما
را می تر سانی . و در این میان همسرش گفت
اکبر جان حرفهای خوب بزن چرا از جدايی
حرف می زنی . اكبر در جوابش بسیار جدی
ولی پر از لطف و مهرباني گفت : راست
می گویم و اين نان پخته شده در تنور عشق
الهي حتی قسمت مراسم عزایم نیز خواهد
شد . و دیگر در مقا بل حرف او حرفی
نیاوردیم البته آن روز ما آن حرفها را به شوخی
گرفته بودیم و بس . شهيد اكبر چون
ميدانست كه چه راهي را در پيش گرفته است
لذا از تمام فا ميل و دوستان و آشنايان حلا ليت
مي طلبيد و نيز عکس یادگاری به آنان داده بود
و به آنها می گفته که من بر نمی گردم این
عکس را از من به یادگار داشته با شید .
و در آخرین باري آمده بود من می دانستم که
لشكر فعلا به شما نیازی ندارد و می توانی
مرخصی خود را تمدید کنی . در جواب گفت :
که نه علی جان با من کاری نداشته باش
و بگذار بروم ، مرا خواسته اند باید بروم.
واضح بود شهید قبلا خو د را آماده کرده و این
خود سازی از سالهای قبل شروع شده بود .

شهیداکبر موقع اعزام
ازوصاياي شهيد:
برادران گرامي:
اولين وصيت من به شما اين است كه دين
خدا را ياري كنيد كه نصرت و پيروزي و فتح
نهائي انشاا . . . نزديك است و رهبرم آن
پير جماران هر چه گفت به آن عمل كنيد
و او را تنها نگذاريد و مانند اهل كوفه نباشيد
بار خدايا به رهبر م طول عمر عطا ، تا ظهور
آقا امام زمان عنايت بفرما تا امانت بزرگ
را به امام زمان عج ا. . . تحويل بنمايد
خواهران گرامييم :
اگر شهادت نصيب من شد براي من گريه نكنيد
شا يسته است ، به نعش بي سر حسين ( ع )
گريه كنيد ، به بدن بي دست حضرت ابوالفضل
العباس سقاي يتيمان گريه كنيد به نعش پاره پاره شده علي اكبر .و صبر
استقامت كنيدو خصوصا حجاب اسلامي را رعايت كنيد و
شما را سفارش ميكنم كه اوامر
بزرگ خانواده خودمان را اطاعت نمائيد .
اكبر در تاريخ 18/1/66 در شلمچه شهيد شد ،
روحش شاد و ياد ش گرامي و پر رهرو باد .
جهت شادي روح شهدا صلوات.



